سلام به برو بچه های گل ![]()
ببخشید اگه این چند وقت بهتون سر نزدم
میخواستم بگم چند وقتی نیستم باید برم سراغ درس و دانشگاه![]()
امیدوارم همتون موفق باشید![]()
تا سلامی دیگر ![]()
خداحافظ![]()
دوباره برمیگردم ![]()

از عرش صدای ربنا مي آيد![]()
آوای خوش خدا خدا می آيد![]()
فرياد که درهای بهشت باز کنيد![]()
مهمان خدا سوی خدا می آيد![]()
شب هاي قدر، اوج پر گشودن در فضاي نيايش و بندگي، و نهايت شکوفايي رحمت الهي بر بندگان است. شب قدر، ساعت پذيرايي از مهمانانِ بزم حضور است. در شب قدر، رو به آينه محاسبه مي نشينيم و چهره جان را بي غبار مي بينيم و با باران اشک، دل را در سحر رحمت و مغفرت، شستوشوی می دهيم. شب قدر، شب گشودنِ سفره دل و ريختن اشک نياز و فصل گريستن در آستان آفريدگار بخشاينده است. شب قدر، شب احيای خويش، با دم مسيحايی دعاست؛ شبی است که بايد قدر خويش را بشناسی، تقدير خويش را رقم بزني و خويشتنِ جديد را با قلم توبه و جوهر اشک ترسيم کنی.
فضيلت شب قدر
شب قدر، از شبهاي مقدس و با برکت اسلامی است. خداوند در قرآن مجيد از آن به بزرگی ياد کرده و سوره ای نيز به نام «قدر» نازل فرموده است. در تمام سال، شبي به خوبي و فضيلت شب قدر نميرسد. اين شب، شب نزول قرآن و شب فرود آمدن ملائکه به همراه برترين و مقرب ترين فرشتگان است که «روح» ناميده می شود. عبادت در شب قدر، برتر از عبادتِ هزار ماه است. در اين شب، مقدرات يکسال انسان ها و روزی ها، عمرها و امور ديگر مشخص ميشود. ملائکه در اين شب بر زمين فرود مي آيند، به پيشگاه امام زمان (عج) ميروند و آنچه را براي بندگان مقدر شده است بر ايشان عرضه ميدارند.
تقدير و مسئله اختيار
در روايات متعددی آمده است که در شب قدر، مقدرات يکسال انسانها تعيين ميگردد. اين امر هيچ گونه تضادی با آزادی اراده انسان و مسئله اختيار ندارد؛ چرا که تقدير الهی بر اساس شايستگي ها و لياقت های افراد و نيز ميزان ايمان، تقوا، پاکی نيت مقدر ميشود؛ يعني براي هر کس، آن مقدر ميکنند که لايق آن است و زمينه هايش، پيش تر از طرف خود او فراهم آمده، و اين نه تنها با اختيار منافات ندارد، بلکه تأييدی بر آن است.
نمايي از شب قدر
شب قدر، شب جدايي ميان اوليای خدا و اولیای شيطان است. شب دعا و ندبه، و شب نزول رحمت عام و کرم خداوند است. شب آشتي بنده با خداوند، و شستوشوی تيرگی هاي دل است. شب خودسازی و نزديک شدن به پروردگار است. شب تقسيم سهم است و بندگان به اندازه تلاش شان در عبادت، پاداشي در خور مي برند. شب يادآوری نعمتهای مادی و معنوی خداوند است. شب عروج انسان، از خاک به افلاک است. شب بيدار ماندن، بيدار کردن و آگاه شدن از مکتب است.
شب انديشه
شب قدر، مهلتی است براي همه آنان که عمر خود را به بيراهه رفته اند، تا لحظه اي به خود آيند و انديشه کنند در اينکه چيستند، کيستند، از کجا آمده اند و به کجا مي روند، و تا فرصت باقي است، به جبران گذشته ها بپردازند و با توبه، از سقوط حتمي رهايی يابند. شب قدر، شبی است که بار ديگر انسان فرصت مي يابد شيرينی معرفت را بچشد و با تقويت درجات ايمان و يقين، در راه سير الهی و عروج به عالم بالا حرکت کند.
فرصت طلايی
شبهای قدر، فرصتي است طلايي براي برقراري ارتباط مستقيم با پروردگار و راز و نياز با او. اين شبها، بهترين فرصت و بهانه برای ترک هميشگي گناهان، دوري از بديها و پاک کردن زنگار از دل هاست. به اعتقاد بزرگان، شبهای قدر، اوقات پر رمز و رازی است که در آن، خداوند وعده داده دعاهای بندگان خود را اجابت کند.
شياطين در شب قدر
شب قدر، شبی است که شياطين در بندند و زمينه براي کارهای خداپسندانه و مفيد به حال فرد و جامعه، فراهم است. از اين رو، در آن شب، مؤمنان از شر وسوسه هاي شياطين ايمن هستند. از رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم روايت است که: «شيطان در اين شب، تا صبح بيرون نمي آيد و قدرت ندارد به کسي آسيب برساند. هم چنين سحر هيچ ساحری در اين شب اثر نميکند».
مناجات موسي عليهالسلام
روايت است که حضرت موسي عليه السلام به خداوند عرض کرد: خداوندا! ميخواهم به تو نزديک شوم. فرمود: قرب من از آنِ کسي است که شب قدر بيدار شود. گفت: خداوندا! رحمتت را ميخواهم. فرمود: رحمتم از آنِ کسي است که در شب قدر به نيازمندان رحمت آورد. گفت: خداوندا! جواز گذشتن از صراط را از تو ميخواهم. فرمود: از آنِ کسي است که در شب قدر صدقه ای بدهد. گفت: خداوندا! از درختان بهشت و از ميوه هايش ميخواهم. فرمود: از آنِ کسي است که در شب قدر تسبيح من گويد. گفت: خداوندا! رهايي از جهنم را مي خواهم. فرمود: از آنِ کسي است که در شب قدر بخشايش بخواهد. گفت: خداوندا! خشنودي تو را مي خواهم. فرمود: خشنودی من از آنِ کسی است که در شب قدر دو رکعت نماز بگزارد.
التماس دعا![]()
فراق![]()
از فراقت به جواني همگي پير شديم
بي تو از وادي دنيا همگي سير شديم
بي خود از حادثه ي عشق تو ديوانه و مست
عاشق کوي تو گشتيم و زمين گير شديم
تا که وصفي ز کمان و خم ابروي تو رفت...
در پي ديدن رويت همگي تير شديم
از کمان خانه ي زلفت همه بالا رفتيم
در سراشيبي ابروت سرازير شديم
گو گدايان در اين خانه بيايند که ما
از گدايي به در تو همگي مير شديم
عاشقان همچو (( رها )) در گرو بند تو اند...
جمله در حلقه ي تو در غل و زنجير شديم
آقا اجازه خسته ام از اين همه فريب![]()
آقا اجازه! خسته ام از اين همه فريب،
از هاي و هوي مردم اين شهر نا نجيب.
آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،
ديوارهاي سنگي از کوچه بي نصيب.
آقا اجازه! باز به من طعنه مي زنند
عاشق نديده هاي پر از نفرت رقيب.
«شيرين»ي وجود مرا «تلخ» مي کنند
«فرهاد»هاي کينه پرست پر از فريب!
آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،
«آدم» نمي شويم! بيا: ماجراي «سيب»!
باشد! سکوت مي کنم اما خودت ببين..!
آقا اجازه! منتظرند اينهمه غريب....
دنیای مردانه ی مردانه...
ما مردها اصولا آدمای خوشبختی هستیم چون:
1-اسم انواع حشرات مفید و مضر و سایر موجودات را روی ما نمی گذارند مثل پروانه. شاپرک. پرستو. آهو. غزال و...
2-موقع خواستگاری نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستیم.
3-از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمی شویم.
4-احتمال مرگمان با دیدن موش و سوسک و مارمولک نزدیک به صفر درصد است.
5-در عروسی ها و جشن ها چند تن زنجیر به خودمان آویزان نمی کنیم. تازه دیگران ازمون بپرسن بدلیه؟
6-خیالمون راحته که خواهر شوهر و هم چنین جاری روی اعصابمون رزمایش برقرار نمی کنند!
دنیای زنانه ی زنانه...
ما زنها اصولا آدمای خوشبخت تری هستیم چون:
1-اسم هر چی گله روی ماست گل نسترن. نیلوفر. نرگس. لاله و...
2-لزومی نداره دسته گل به دست بریم مراسم منت کشی (ببخشید) خواستگاری.
3-به هر چیز کوچیکی رگای گردنمون ورم نمی کنه بزنیم بقیه را لت و پار کنیم.
4-عمرمون طولانیه و به کوچکترین چیزی دچار سکته های اهلی و وحشی نمی شیم.
5-آمار قبولیمون تو کنکور دو برابر مرداست(آی کیو بالاست دیگه کاریش نمی شه کرد.)
6-خدا بعد از آفریدن آدم (که مرد بود) گفت من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم. بعد هم حوا را آفرید!
این دانشگاه دانشگاه من نیست!
خداوندا !
در پیشگاه عدل الهیت به شکایت و دادخواهی آمدم باشد که بیش از پیش در دامن پر مهرت پناه گیرم تا این گونه شاهد به سخره گرفتن نجابت و وقار زنانه ام نباشم. من یک زنم و یک مادر...
اینک دستی پنهان آرام آرام تیشه به ریشه ی قامت تاریخی زنانه ام می زند هویت مرا مورد تهدید قرار می دهد شخصیتم را زیر سوال می برد و اصالت و وقار هم جنسانم را در معرض نابودی قرار می دهد! من بیمناک و هراسناک از وزش بادهای مسموم نهال کوچکم را سخت در آغوش می گیرم و به آینده ی مبهم نسل او می اندیشم. کسی که از وجود من است انگیزه ی زندگی من است دخترک کوچکی که همچون من یک زن است.
معلمی هستم فارغ التحصیل یکی از دانشگاه های کشور که وظیفه ی تعلیم و تربیت نسل نوجوان کشور را بر عهده دارم. زمانی که من دانشجو بودم راه پله ها مسیر تردد ما را از همکلاسی های پسر جدا می کرد. طبقات ما از هم جدا بودند اما کلاسهایمان یکی بود و ما در فضایی مشترک درس می خواندیم و با شرم و حیای دخترانه در کنار همکلاسی های غیور و متعصب به علم اندوزی و پیشرفت فکر می کردیم گاهی هم در اوج سالهای جوانی نیمه ی دیگرمان را در کلاس می یافتیم و در پیوندی مقدس زندگی مشترک پاکی آغاز می کردیم.
اینک سالها از آن روزها گذشته است. من دیگر آن دختر شاد و جوان دانشجو نیستم حالا خود مادرم مادری که دختری در سن بلوغ کنجکاوانه از گذشته ی من می پرسد و در خاطراتم پرسه می زند. تصمیم گرفتم او را به فضای آموزشی و محیط تحصیلی ام که بهترین سالهای جوانی ام در آنجا گذشت ببرم و با آن دوران خوب پرخاطره با حیاط دانشکده آن درخت های سبز قدیمی آشنا کنم و برایش از بوی خوش پیشرفت و امیدی که در فضای نیمکت ها موج می زند بگویم. پس به بهانه ی سر زدن به کتابخانه ی دانشکده او را با خود همراه کردم و به دانشگاه رفتیم.
در ابتدا از آن اتاقک نگهبانی و آن پرده ضخیم که دنیای ما را از بیرون جدا می کرد اثری ندیدم. با تعجب همراه سیل پسرها و دخترها از یک در واحد به داخل محوطه رفتم در حالی که دست دخترکم در دستم بود و هیجان را در چشم های سیاهش به وضوح می دیدم ناگهان در حیاط دانشکده در جایی که درخت ها نظاره گر وقار من و همنسلانم و برگها محرم رازهای جوانانه ی من بودند به خودم آمدم چه می دیدم؟ من اینجا چه می کردم؟... دخترم را به کجا آورده بودم؟...وحشت زده و سرخورده شدم. دوست داشتم چشم های دخترکم را به روی این بی بند و باری این ولنگاری عجیب ببندم عجیب برای اینکه ما در یک مرکز آموزشی و تربیتی بودیم! اما خبری از آن دانشجوهای ساده ی درسخوان نبود!
انگار تمام ابرهای سیاه دنیا در دلم زار می زدند و من غمگین حس می کردم دلم برای گذشته تنگ شده است برای آن چهره های ساده ی معصوم برای آن سادگی و صفای پسران همکلاسیم که در پس نگاه های پر حیاشان غیرت سنتی پدرانشان هویدا بود. دلم برای آن جزوه های ناب تنگ شده بود برای فضای پاک آن دوره تنگ شده بود...
حیاط سرسبز دانشکده به همه چیز شبیه بود جز یک محیط آموزشی! دخترها با شلوارهای بسیار کوتاه و مانتوهای خاص اصلا به دانشجو شبیه نبودند! پسرها یا مردان آینده رنگ و بویی از مردانگی در شکل و شمایل عجیبشان به چشم نمی خورد! اگر از پشت سر نگاهشان می کردی فکر می کردی دختری با موهای بلند و زلف پریشان شبیه به مینیاتورهای اشعار حافظ !! با دلبری و با دست های سپید و ناخن های مانیکور شده مدام برای پری روها اطوار می ریزند!!! حس کردم پا به دنیای دیگری گذاشته ام حالم از این همه ابتذال به هم میخورد آری اینجا دنیای دیگری بود بیگانه با فرهنگ و عرف کشورم غریبه با حرفهای اندرزگونه ی مادرم در آن زمان که سخن از متانت زن از نجابت ذاتی او می گفت و از اینکه زن باعث پیشرفت خانواده و کشورش است و پشت هر مرد موفقی حتما زنی ایستاده است اما اینجا زنان پشت مردها ایستاده نبودند!!
آنها تکیه گاه مردان پر غیرت نبودند چرا که از غیرت مردانه هم خبری نبود...حیران و سرگردان به دخترم نگاه کردم. با شرمندگی از تمام آنچه که گفته بودم و خاطراتی که در گوشش زمزمه کرده بودم.
چشم های سیاهش را می دیدم که چگونه کنجکاوانه و با دقت همه جا را می نگریست خدایا نمی خواهم چشم های پاکش با این ظواهر سطحی و پایین آشنا شود ظواهری از جنس خاک نه از جنس روح الهی که در جسم خاکیمان گذاشته ای. او در اوج کنجکاوی و من غرق در وحشت و ندامت! از لابه لای آن دخترهای سرخ مو زرد مو سیاه مو آن عروسکهای پر رنگ و لعاب و آن پسرک های ناتمام که با مرد شدن تا آخر عمر فاصله داشتند به بیرون گریختم. به دنبال لحظه ای آرامش چون اگر در خیابان هم این ابتذال وجود داشته باشد می توانم خود را تسلی دهم که نه! اینها دانشجو نیستند اینها با کتاب و دانش و درس بیگانه اند. سطح فرهنگشان پایین است که این گونه خود را همچون شی تزیینی به نمایش می گذارند. در خیابان می توانم همچون کبکی حیران مانده در برفی سنگین سرم را در سرمای سپید برف فرو برم.
این بی بند و باری ها از ویژگی های سنی جوانان است؟ انرژی نهفته شده در نسل سوم و چهارم است! میل به خودنمایی احساس غریزی و طبیعی است! هرچه که هست می دانم درست نیست. قابل تحمل نیست! پس حق من و امثال من در این زندگی چیست؟
ما دلمان نمی خواهد جوانانمان که با خون دل رشدشان دادیم و سالها برای آنها زحمت کشیدیم در این فضای مسموم درس بخوانند و از سیطره ی فرهنگی خانواده رها شوند و به بیراهه بروند. باید تدبیری اندیشید هشیار شویم. افسوس وقتی که خوابیم همه چیز به تاراج می رود!
معلم امروز دانشجوی دیروز ![]()
تقدیم به روح پاک شهیدان ![]()
اتل متل یه بابا
اتل متل یه بابا
که اون قدیم قدیما
حسرتشو میخوردند
تمومی بچه ها
اتل متل یه دختر
دردونه ی باباش بود
هر جا که بابا می رفت
دخترش هم باهاش بود
اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفته ی رفیقاش
بابا چه مهربون بود
یه روز آفتابی
بابا تنها گذاشتش
عازم جبهه ها شد
دخترو جا گذاشتش
چه روزهای سختی بود
اون روزهای جدایی
چه سالهای بدی بود
ایام بی بابایی
چه لحظه ی سختی بود
اون لحظه ی رفتنش
ولی بدتر از اون بود
لحظه ی برگشتنش
هنوز یادش نرفته
نشون به اون نشونه
اون که خودش رفته بود
آوردنش به خونه
زهرا به اون سلام کرد
بابا فقط نگاش کرد
ادای احترام کرد
بابا فقط نگاش کرد
زهرا براش زبون ریخت
دو صد دفعه صداش کرد
پیش چشاش ضجه زد
بابا فقط نگاش کرد
اتل متل یه بابا
یه مرد بی ادعا
میخوان که زود بمیره
تموم خواستگارا
زهرا به فکر باباس
بابا به فکر زهرا
گاهی به فکر دیروز
گاهی به فکر فردا
یه روز میگفت که خیلی
براش آرزو داره
ولی حالا دخترش
زیرش لگن میذاره
یه روز میگفت دوست دارم
عروسیتو ببینم
ولی حالا دخترش
می گه به پات می شینم
دیشب که ار خستگی
گرسنه خوابیده بود
نیمه ی شب چه خواب
قشنگی رو دیده بود
تو یک باغ پر از گل
پر از گل شقایق
میون رودی بزرگ
نشسته بود تو قایق
یه خورده اون طرف تر
میون دشت لاله
بابا سوار اسبه
مگه میشه؟محاله
بابا به آسمون رفت
به پشت یک در رسید
با دستای مردونش
حلقه ی در رو کوبید
ندایی اومد از غیب
دروازه رو وا کنید
مهمون رسیده از راه
قصری مهیا کنید
وقتی بلند شد از خواب
دید که وقت اذونه
عطر گل نرگسی
پیچیده بود تو خونه
هی بابا رو صدا کرد
بابا چشاش بسته بود
دیگه نگاش نمی کرد
بابا چقدر خسته بود
آی قصه قصه قصه
یه دختر شکسه
که دست های ظریفش
چند ساله پینه بسه
چند سالیه که دختر
زرنگ و ساعی شده
از اون وقتی که بابا
قطع نخاعی شده
نشونه ی بیعته
پینه ی دست زهرا
بهترین شفاعته
نگاه گرم بابا
"ابوالفضل سپهر"
ولادت![]()
عبد صالح خدا « رجبعلی نكوگويان » مشهور به « جناب شيخ » و
« شيخ رجبعلی خياط » در سال 1262 هجری شمسی، در شهر تهران
ديده به جهان گشود. پدرش « مشهدی باقر » يك كارگر ساده بود.
هنگامی كه رجبعلی دوازده ساله شد پدرش از دنيا رفت
و رجبعلی را كه از خواهر و برادر تنی بی بهره بود، تنها گذاشت
از دوران كودكی شيخ بيش از اين اطلاعاتی در دست نيست. اما او
خود، از قول مادرش نقل میكند كه:
« موقعی كه تو را در شكم داشتم شبی [ پدرت غذايی را به خانه آورد]
خواستم بخورم ديدم كه تو به جنب و جوش آمدی
و با پا به شكمم میكوبی، احساس كردم كه از اين غذا نبايد بخورم،
دست نگه داشتم و از پدرت پرسيدم....؟
پدرت گفت حقيقت اين است كه اين ها را بدون اجازه [از مغازه ای كه
كار میكنم] آوردهام! من هم از آن غذا مصرف نكردم. »
اين حكايت نشان میدهد كه پدر شيخ ويژگی قابل ذكری نداشته
است. از جناب شيخ نقل شده است كه:
« احسان و اطعام يك ولی خدا توسط پدرش موجب آن گرديده كه خداوند
متعال او را از صلب اين پدر خارج سازد. »
شيخ پنج پسر و چهار دختر داشت،
كه يكی از دخترانش در كودكی از دنيا رفت.
خانه![]()
خانه خشتی و ساده شيخ كه از پدرش به ارث برده بود
در خيابان مولوی كوچه سياهها (شهيد منتظری) قرارداشت.
وی تا پايان عمر در همين خانه محقر زيست.
يكی از فرزندان شيخ میگويد:
پس از ازدواج، دو اتاق طبقه بالای منزل را آماده كرديم
و به پدرم گفتم: آقايان، افراد رده بالا به ديدن شما میآيند،
ديدارهای خود را در اين اتاقها قرار دهيد، فرمود:
« نه! هر كه مرا میخواهد بيايد اين اتاق،
روی خرده كهنه ها بنشيند، من احتياج ندارم. »
اين اتاق، اتاق كوچكی بود كه فرش آن يك گليم ساده
و در آن يك ميز كهنه خياطی قرار داشت.
لباس ![]()
نوع لباسی كه او میپوشيد نيمه روحانی بود،
چيزی شبيه لباده روحانيون بر تن میكرد و عرقچين بر سر میگذاشت
و عبا بردوش میگرفت.نكته قابل توجه اين بود
كه او حتی در لباس پوشيدن هم قصد قربت داشت،
تنها يك بار كه برای خوشايند ديگران عبا بر دوش گرفت،
در عالم معنا او را مورد عتاب قرار دادند.
جناب شيخ خود اين داستان را چنين تعريف میكند:
« نفس اعجوبه است، شبی ديدم حجاب ( منظور حجاب نفس و تاریکی
باطنی است ) دارم و طبق معمول نمیتوانم حضور پيدا كنم،
ریشه یابی کردم با تقاضای عاجزانه متوجه شدم كه عصر روز گذشته
كه يكی از اشراف تهران به ديدنم آمده بود،
گفت: دوست دارم نماز مغرب و عشا را با شما به جماعت بخوانم،
من برای خوشايند او هنگام نماز عبای خود را به دوش انداختم ...»!
غذا ![]()
جناب شيخ دنبال غذاهای لذيذ نبود، بيشتر وقت ها از غذاهای ساده،
مثل سيب زمينی و فرنی استفاده میكرد.
سر سفره، رو به قبله و دو زانو مینشست و به طور خميده غذا
میخورد، و گاهی هم بشقاب را به دست میگرفت هميشه غذا را با
اشتهای كامل میخورد،
و گاهی مقداری از غذای خود را در بشقاب يكی از دوستان كه دستش
میرسيد میگذاشت.
هنگام خوردن غذا حرف نمیزد و ديگران هم به احترام ايشان سكوت
میكردند.اگر كسی او را به مهمانی دعوت می كرد با توجه،
قبول يا رد میكرد، با اين حال بيشتر وقت ها دعوت دوستان را رد
نمیكرد.از غذای بازار پرهيز نداشت،
با اين حال از تأثير خوراك در روح انسان غافل نبود
و برخی دگرگونی های روحی را ناشی از غذا می دانست
شغل ![]()
لقمان حكيم اين شغل را برای خود انتخاب كرده بود.
جناب شيخ برای اداره زندگی خود، اين شغل را انتخاب كرد و از اين رو
به « شيخ رجبعلی خياط » معروف شد.
جالب است بدانيم كه خانه ساده و محقر شيخ، با خصوصياتی كه
پيشتر بيان شد، كارگاه خياطی او نيز بود.
يكی از دوستان شيخ میگويد: فراموش نمیكنم كه روزی در ايام
تابستان در بازار جناب شيخ را ديدم،
در حالی كه از ضعف رنگش مايل به زردی بود. قدری وسايل و ابزارخياطی را خريداری و به سوی منزل میرفت،
به او گفتم: آقا! قدری استراحت كنيد، حال شما خوب نيست. فرمود:خسته ببيند. »
سياست![]()
حاكم آن به شدت مخالف بود.
پيش بينی سياسی
يكی از فرزندان شيخ میگويد: در 30 تير سال 1330 هجری شمسی
وقتی شيخ وارد منزل شد، شروع كرد به گريه كردن و فرمود:
« حضرت سيد الشهدا(ع) اين آتش را با عبايشان خاموش كردند و جلوی
اين بلا را گرفتند، آن ها بنا داشتند در اين روز خيلی ها را بكشند؛
آيت الله كاشانی موفق نمیشود ولی سيدی هست كه میآيد و
موفق میشود. »پس از چندی معلوم شد که مقصود از سید دوم،
امام خمینی (ره) است.
ناصرالدين شاه در برزخ
در رابطه با وضعيت ناصرالدين شاه قاجار در عالم برزخ،
يكی از شاگردان شيخ از ايشان نقل كرد:
« روح او را روز جمعهای آزاد كرده بودند و شب شنبه او را با هل به
جايگاه خود میبردند،او با گريه به مأموران التماس میكرد و میگفت:
« نبريد ». هنگامی كه مرا ديد به من گفت: اگر میدانستم جايم اين
جاست در دنيا خيال خوشی هم نمیكردم! »
ستايش از پادشاه ستمكار
جناب شيخ، دوستان و شاگردان خود را از همكاری با دولت حاكم
( پهلوی) و به خصوص از تعريف و تمجيد آنان بر حذر میداشت. يكی از
شاگردان شيخ از وی نقل كردهاست كه فرمود:
« روح يكی از مقدسين را در برزخ ديدم محاكمه ميكنند و همه كارهای
ناشايسته سلطان جاير زمان او را در نامه عملش ثبت كرده و به او
نسبت میدهند. شخص مذكور گفت: من اين همه جنايت نكردهام
به او گفته شد: مگر در مقام تعريف از او نگفتی: عجب امنيتی به كشور
دادهاست؟ گفت:چرا؟
به او گفته شد: بنابر اين تو راضی به فعل او بودی، او برای حفظ
سلطنت خود به اين جنايات دست زد. »
در نهجالبلاغه آمده است كه امام علی(ع) فرمود:
« الراضي بفعل قوم كالداخل فيه معهم، و علي كل داخل في باطل
اثمان: اثم العمل به، و اثم الرضا به؛
هركه به كردار عدهای راضی باشد، مانند كسی است كه همراه آنان،
آن كار را انجام داده باشد و هر كس به كردار باطلی دست زند او را دو
گناه باشد؛گناه انجام آن و گناه راضی بودن به آن .»


گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن
گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن
گفتم به نام نامیت هر دم بنازم
گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم
گفتم که دیدار تو باشد آرزویم
گفتا که در کوی عمل کن جستجویم
گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن
گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن
گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن
گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن
گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن
گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن
گفتم ز حق دارم تمنای سکینه
گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه
گفتم رخت را از من واله مگردان
گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان
گفتم به جان مادرت من را دعا کن
گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن
گفتم ز هجران تو قلبی تنگ دارم
گفتا ز قول بی عمل من ننگ دارم
گفتم دمی با من ز رافت گفتگو کن
گفتا به آب دیده دل را شستشو کن
گفتم دلم از بند غم آزاد گردان
گفتا که دل با یاد حق آباد گردان
گفتم که شام تا دلها را سحر کن
گفتا دعا همواره با اشک بصر کن
گفتم که از هجران رویت بی قرارم
گفتا که روز وصل را در انتظارم
عاقبت او ظهور خواهـــــــــــد كرد 
خاك را غرق نور خواهد كرد 
روزي از اين كوير. اين برهـــــــــوت 
ابر رحمت عبور خواهــد كرد
دل مارا كه خشك و پژمرده است 
همــــچو باغ بلور خواهد كرد
آه مي آيد او كه لبخنــــــــــــــدش
عاشقان را صبـــور خواهد كرد 
سينه ها را ز كينه خواهد شست
غصه ها را بدور خواهـــــد كرد 
آه سوگند ميـــــــــــــــخورم ايدل
عاقبت او ظهور خواهــــــد كرد

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور
سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر می گردد
مهدی به میان شیعه برمی گردد
یا امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد ...![]()
۩۞۩۩۞۩۩۞۩
دامن علقمه را عطر گل یاس یکی است
قمر بنی هاشمیان در همه ناس یکی است
سیر کردم عدد ابجد و دیدم به حساب
نام زیبای اباصالح و عباس یکی است![]()
۩۞۩۩۞۩۩۞۩
شعبان شد و پیک عشق از راه آمد
عطر نفس بقیه الله آمد
با جلوه سجاد و ابوالفضل و حسین
یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد![]()

راه ابراز عشق ![]()
يك روز آموزگار ار دانش آموزاني كه در كلاس بودند پرسيد آيا ميتوانيد راهي غيرتكراري براي ابراز عشق بيان كنيد؟ برخي از دانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا ميكنند . برخي «دادن گل و هديه» و «حرفهاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان كردند . شماري ديگر هم گفتند «باهم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق ميدانند.
در آن بين ، پسري برخاست و پيش از اينكه شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان كند ، داستان كوتاهي تعريف كرد: يك روز زن و شوهر جواني كه هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند . آنها وقتي به بالاي تپه رسيدند درجا ميخكوب شدند.
يك قلاده ببر بزرگ ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود . شوهر ، تفنگ شكاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر بريده بود و در مقابل ببر ، جرات كوچكترين حركتي نداشتند . ببر ، آرام به طرف آنها حركت كرد . همان لحظه ، مرد زيست شناس فريادزنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت . بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد . ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اينجا كه رسيد دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.
راوي اما پرسيد: آيا ميدانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگيش چه فرياد زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!
راوي جواب داد: نه ، آخرين حرف مرد اين بود كه «عزيزم ، تو بهتريم مونسم بودي . از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود.»
قطره هاي بلورين اشك ، صورت راوي را خيس كرده بود كه ادامه داد: همه زيست شناسان ميدانند ببر فقط به كسي حمله ميكند كه حركتي انجام ميدهد و يا فرار ميكند . پدر من در آن لحظه وحشتناك ، با فدا كردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد . اين صادقانه ترين و بي رياترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود...![]()
غربت![]()
ماه بالای سر آبادی است،![]()
اهل آبادی در خواب
روی این مهتابی، خشت غربت را میبویم![]()
باغ همسایه چراغش روشن،
من چراغم خاموش![]()
ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب كوزه آب
غوكها میخوانند![]()
مرغ حق هم گاهی
كوه نزدیك من است: پشت افراها، سنجدها![]()
و بیابان پیداست
سنگها پیدا نیست، گلچهها پیدا نیست![]()
سایههایی از دور، مثل تنهایی آب،
مثل آواز خدا پیداست![]()
نیمه شب باید باشد
دب اكبر آن است: دو وجب بالاتر از بام![]()
آسمان آبی نیست، روز آبی بود
یاد من باشد فردا،![]()
بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
یاد من باشد فردا لب سلخ، ![]()
طرحی از بزها بردارم،
طرحی از جاروها، سایههاشان در آب![]()
یاد من باشد،
هر چه پروانه كه میافتد در آب،![]()
زود از آب درآرم
یاد من باشد كاری نكنم، ![]()
كه به قانون زمین بر بخورد
یاد من باشد فردا لب جوی، ![]()
حولهام را هم با چوبه بشویم
.یاد من باشد تنها هستم![]()
ماه بالای سر تنهایی است.
(سهراب سپهری)![]()
ذکر خداوند در ایام هفته:![]()
شنبه:
یا رب العالمینیکشنبه:
یا ذوالجلال و الاکرامدوشنبه:
یا قاضی الحاجاتسه شنبه:
یا ارحم الراحمینچهار شنبه:
یا حی یا قیومپنج شنبه:
لا اله الا الله الملک الحق المبینجمعه:
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
برخی آثار و فواید نماز شب:![]()
1.اخلاق خوش![]()
2.درمان بیماری ها![]()
3.سلامتی و راحتی بدن![]()
4.طولانی شدن عمر![]()
5.خوش بویی بدن![]()
6.روشنی چشم![]()
7.نورانیت و زیبایی چهره
8.نورانیت قلب![]()
9.نورانیت منزل![]()
10.افزایش رزق و روزی![]()
11.ادای دین![]()
12.جلوگیری از کارهای زشت و ناپسند![]()
13.رفع مشکلات و گرفتاری ها![]()
14.نجات از عذاب دنیا![]()
15.سلاحی در مقابل دشمن![]()
پاسخ پیر خرد![]()
پیر خرد یک نفس آسوده بود.
خلوت فرموده بود.
کودک دل رفت و دو زانو نشست،
مست مست.
گفت: تو را فرصت تعلیم هست؟
گفت: هست.
گفت که ای خسته ترین رهنورد،
سوخته و ساخته ی گرم و سرد،
بر رُخت از گردش ایّام گرد.
چیست برازنده ی بالای مرد؟
گفت: درد .
گفت: چه بود، ای همه دانندگی،
راست ترین راستی زندگی؟
پیر که اسرار خرد خوانده بود،
سخت در اندیشه فرومانده بود.
ناگه از شاخه ای افتاد برگ،
گفت: مرگ .![]()
بارالها....! ![]()
در پیشگاه تو ایستادهام،
و دستهایم را به سوى تو بلند كردهام،
آگاهم كه در بندگىات كوتاهى نموده
و در فرمانبرىات سستى كردهام،
اگر راه حیا را مىپیمودم از خواستن و دعا كردن مىترسیدم...
ولی...پروردگارم...!
آن گاه كه شنیدم گناهكاران را به درگاهت فرا مىخوانى،
و آنان را به بخشش نیكو و ثواب وعده مىدهى،
براى پیروى ندایت آمدم،
و به مهربانىهاى مهربانترین مهربانان پناه آوردم.
واى بر من اگر رحمت گستردهات مرا فرانگیرد،
اگر مرا از درگاهت برانى، پس به درگاه چه كسى روى كنم؟
اما... اگر براى دعایم درهاى قبول را گشوده،
و مرا از رساندن به آرزوهایم شادمان گردانى،
چونان مالكى هستى كه لطف و بخششى را آغاز كرده،
و دوست دارد آن را به انجام رساند
مولایى را مانى كه لغزش بندهاش را نادیده انگاشته و به او رحم كرده است
در این حالت نمىدانم كدام نعمتت را شكر گزارم؟
آیا آن هنگام كه به فضل و بخششت از من خشنود شده،
و گذشتههایم را بر من مىبخشایى؟
یا آن گاه كه با آغاز كردن كرم و احسان بر عفو و بخششت مىافزایى؟